کسب درآمد"



 

*سلام دوستای گلم*

*با افتخار حاضرم شمارو لینک کنم*

*اگه مایلین فقط کافیه بگین*

*اگه میشه منم لینک کنین*

قلب

*لینک بدین منتظرم*





 

ما باید از این چوب کبریت کوچک درسی بیاموزیم.

همگی ما همچون چوب کبریت دارای سری هستیم، اما بر خلاف چوب کبریت، دارای مغز

و

خرد هم هستیم.

عقل و منطق دراین است که بدون تفکر و نسنجیده، عکس العمل نشان ندهیم.

برای کاهش استرس و تنش، به کارگیری این شیوه بسیار مهم و حائز اهمیت است





 

چوب کبریت سر دارد، اما مغز ندارد.

بنابراین هر موقع که برخورد کوچکی به وجود می آید، چوب کبریت به سرعت مشتعل

و

شعله ور می شود.

اثرات این شعله ور شدن می تواند ویران کننده و مخرب باشد.

آتش آن می تواندخیلی از چیزها را احاطه کند و سبب ویرانی و تباهی می شود.





 

ﺩﻧﯿﺎﯼِ " ﺷﻠﻮﻏﯽ " ﺍﺳﺖ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺩﺭ " ﺗﻨﻬﺎﯾﯽِ " ﺧﻮﺩﺵﮔﺮﻓﺘﺎﺭﺍﺳﺖ

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

ﺗﻨﻬﺎﺋﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﺁﻥﭼﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻥﭼﻪ ﻫﺴﺖ ﻣﻠﻤﻮﺱﺗﺮ ﻣﯽﺷﻮﺩ

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

تنهایی یعنی سوال پیامکی برنامه تلویزیونی این باشه که امشب فوتبال رو با کی تماشا می کنی و تو در جوابش بغض کنی...

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

من مجمع‌الجزایر تنهایی و غمم


پهلو بگیر پهلوی من، شاد کن مرا

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.

تنهایی پیچیده نیست! چای خوردن است
خندیدن است و گریستن است
به جَبر ِ هجران...

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-..-.-.-.-.-.-.-.-.-..-.-.-.-.-

 

و عشق بود

آن حس غریبی که تنهایم کرد

تنها و منحصر بفرد

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

 

 

از آینه بپرس / نام نجات دهنده ت را / آیا زمین که زیر پای تو می لرزد / تنهاتر از تو نیست؟

--.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-..-.--.-.-.-

تنهایی بودن با کسی ست که نیست

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-..-.-.-.-.-..-.-.-.-..-.-.-.-

تنهایی نمی‌شود از پس تنهایی برآمد.

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

اگر تنهایی زن بوی اشک میدهد ؛ تنهایی مرد بوی خون میدهد

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-..-.-.-.-.-

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

-.-.-.-.-.-.-

-.-.-.-.-

-.-.-

-.-

 



 





 

خیــلــی سخــت اســـت!

آدم بــخــواهـــد

تمــــام وقـــت مـــراقـــب خــودش بـــاشـــد،

تــــا آنـچــه احـســـاس مـیـکنــد را نـــگـویـــد...!





 

روی احســــــاســــــــــم!!!!

غبار صد ساله نشسته است

خودت را خسته نکن غریبه

به این زودی ها پاک نمی شود!

دستـــــــان تو هم دیگر فایده ندارند...

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

_._._._._._._._._._._._._._._._._._

گاهی دلم ازهرچه آدم است میگیرد..

گاهی دلم ۲ کلمه حرف مهربانانه میخواهد..!

نه به شکل “دوستت دارم”یا”بی تو میمیرم”!

ساده شاید..

مثل ‘دلتنگ نباش..فردا روز دیگریست..’







 

دلـتنــگی یـعـنــی . . .
دقیقه به دقیقه گوشیتو چک کنی و وانمود کنی داری ساعت گوشیتو میبینی…

لباس گلایه به نگاه هایت نپوشان ٬ غرورم را باور نکن ٬ دل من هنوز هم بارانیست !

بارانی به بهانه ی اندوهم از نزدیک شدن لحظه ها ی رفتنت...

نگران افتادن نیستم.

خـــــــــــدا هوامو داره...بزرگه . بزرگتر از دردهای ما !

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

رفته ام

اما نه اینکه ...

خودت بهانه های ماندن را تمام کردی وگرنه من

هنوز هم دوستت دارم ‌٬ کودکانه تر از آنچه فکر کنی...








 

بــالاخـره یـاد می گیــری

که رابطـه یـعنی بـازی و اگــر بــازیگـری نکنــی، می بـــازی... !!

یــــاد می گـیـــری ..

کــه خودت رو دریـغ کنـی تـا همیـشه عـزیـز بمـونـی...

که بـاید صورت مسئله ای پر ابهـام باشی، نـه یک جوابِ کوتـاه و سـاده...!!

کـه وقتـی بـاد می آید بـاید کـلاه خـودتُ سـفت بچسبـی....

"" بـالاخـره یـه روزی می فهمی در انتهای همه گپ زدن هـای دوستانه، باز هم تنهـایی...!! ""

و ایـن همـون لحظه ایـه کـه همه چیـز رو بی چون و چـرا می پـذیری

بــا لبخنـدی کـه دیگـه خـودت هـم معنـیش را نمـی دونـی !!






 

بــالاخـره یـاد می گیــری

که رابطـه یـعنی بـازی و اگــر بــازیگـری نکنــی، می بـــازی... !!

یــــاد می گـیـــری ..

کــه خودت رو دریـغ کنـی تـا همیـشه عـزیـز بمـونـی...

که بـاید صورت مسئله ای پر ابهـام باشی، نـه یک جوابِ کوتـاه و سـاده...!!

کـه وقتـی بـاد می آید بـاید کـلاه خـودتُ سـفت بچسبـی....

"" بـالاخـره یـه روزی می فهمی در انتهای همه گپ زدن هـای دوستانه، باز هم تنهـایی...!! ""

و ایـن همـون لحظه ایـه کـه همه چیـز رو بی چون و چـرا می پـذیری

بــا لبخنـدی کـه دیگـه خـودت هـم معنـیش را نمـی دونـی !!






 

تو که نیستی

من به عکس هایت می نگرم

این همان تنفس مصنوعی است …






 

این روزهایم به تظاهر می گذرد . . .
تظاهر به بی تفاوتی
تظاهر به بی خیالی
به اینکه دیگر هیچ چیز مهم نیست اما چه سخت می کاهد از جانم این “ نمایش ” !





 




 

تو زندگی ، یه جایی هست ،

بعد از کلی دویدن ،

یهو وایمیستی ،

سرتو میندازی پایین و آروم میگی :

دیگه زورم نمی رسه !





 

گاهی اوقات بی قانونی عجب بیداد می کند در عاشقی . . .
یکی دور می زند اما دیگری باید جریمه شود !





 


تنهایی بهتر است

خودتی خودت

حداقل روحت آسایش بیشتری دارد

نگرانی کمتری داری

و میتوانی برای خودت باشی

هیچ کس دیگر به با هم بودن های قدیم اعتقاد ندارد

همه میخواهند تو را از سر خود باز کنند

کاش کمی عوض میشدیم





 


من امشب دستها رابرده ام بالا سپردم دل به آن والاو

 از عمق وجود خود خدایم را صدا کردم

 نمیدانم چه میخواهی ولی امشب برای تو

 برای رفع غمهایت برای قلب زیبایت برای آرزوهایت به درگاهش دعا کردم

و میدانم خدا از آرزوهایت خبر دارد و در قلبم یقین دارم دعاهایم اثر دارد

التماس دعا









 

کسانی که زندگی خود را وقف بدست آورن منافع مادی و ثروت کرده اند

 به شما خواهند گفت که احساس خوشبختی را در اموال خود نمی یابند.

 خوشبختی هرگز انعکاس ثروتهای مادی یک شخص نیست،

بلکه انعکاس ثروتهای معنوی و احساسی او است.

 خوشبختی انعکاس تعداد روابط دوستانه ای است که هر کس می تواند داشته باشد،

 انعکاس تعداد افرادی است که در طول زندگی خود توانسته خوشبخت و هدایت کند،

 و نتیجه قدرشناسی از داشته ها است و نه میزان نارضایتی از نداشته ها.

 قدردان داشته هایتان در زندگی باشید

 و تا می توانید در خوشبختی و هدایت دیگران تلاش کنید

 و زندگیتان را بخاطر آنچه که هم اکنون هست دوست بدارید...






 


تلخ است ،

همه فکر کنند سرت شلوغ است ،

و تنها خودت بدانی چقدر

 تنـــهایی ..
.





 


لبخندی که در چهره ام  می بینی معنایش

این نیست که زندگی ام بی نقص است،

بلکه قدردان داشته هایم هستم

و از خدا بخاطر نعمتهایش

سپاسگذارم





 


خدایا


ماهت رو به اتمام است و گناهانم رو به ازدیاد!!

در این ساعات پایان میهمانی

میهمان جامانده‌ات را با غفران و بخششت بنواز
....





 


آهسته بیا

چیزی هم ننویس


نظر هم نگذار


همان که بخوانی بس است


من به بی محلی آدمها عادت دارم





 


این روزها

بیشتر از هر زمانی

دوست دارم خودم باشم !!

دیگر نه حرص بدست آوردن را دارم

و نه هراس از دست دادن را .....

هرکس مرا میخواهد بخاطر خودم بخواهد

دلم هوای خودم را کرده است ...

همین...





 


خداوندا....

به دل نگیر اگر گاهی

زبانم از شکرت باز می ایستد !!...

تقصیری ندارد...

قاصر است

کم می آورد در برابر بزرگی ات...

لکنت می گیرند واژه هایم در برابرت

در دلم اما همیشه

ذکر خیرت جاریست !!....





 


به خودش زحمت نمیدهد یک نفر را کشف کند ،

زیبایی هایش را بیرون بکشد ،

تلخی هایش را صبر کند ...

آدمهای امروز،

دوستی های  کنسروی می خواهند !

یک کنسرو که درش را بـاز کنند ؛

بعد ...یک نفر،

شیرین و مهربان،

از تویش بپرد بیرون !

و هی لبخند بزند

و بگوید :" حق بـا توست " ...





 

چشمهایت را ببند ،

در دلت با خدا سخن بگو ،

به همان زبان ساده ی خودت سخن بگو ؛

هرچه میخواهی بگو ، او میشنود ...

شاید بخواهی تورا ببخشد ،

یا آرزویی داری ،

شاید دعایی برای یک عزیز و یا شکرش ،

بگو میشنود . . .

این لحظه ی زیبا را برای خودت تکرار کن ؛

پرواز دلت را حس خواهی کرد ...





 


تنها برخی از آدمها

باران را احساس می کنند …

بقیه فقط خیس می شوند





 


باید بازیگر شوم ،

آرامش را بازی کنم

باز باید خنده را به زور بر لبهایم بنشانم

باز باید مواظب اشک هایم باشم

باز همان تظاهر همیشگی ” خوبم … ”






 



گاهی سکوت

یعنی اما … یعنی اگر …

یعنی هزار و یک دلیل که “دل” میترسد بلند بگوید …





 

می خندم!

دیگر تب هم ندارم

داغ هم نیستم

دیگر به یاد تو هم نیستم

سرد شده ام

سرد سرد

نمی دانم

شاید…

شاید دق کرده ام!

کسی چه می داند…

بی حسم کردی.... نسبت به تمام حس های دنیا...!





 


روزگاری خواهد رسید...


همچنان که در آغوش دیگری خفته ای...

به یاد من...

ستاره هارا خواهی شمرد تا آرام شوی!

دلت هوایم را خواهد کرد...

به یاد خواهی آورد با هم بودن هایمان را...

به یاد خواهی آورد خنده هایم را...

به یاد خواهی آورد اشک هایم را...

مطمئنم در آن لحظه در دلت میگویی: من تو را میخواهم!





 

حـرف تــازه ای نـدارم …

فقـط ….

خـزان در راه اسـت …

کلاه بگـذار ســر خـاطــراتی که یـخ زده اند ،

شـاید یـادت بیـافتد …

جیب هـایت را …

وقتـی دست هـایم مهمـانشـان بـودنـد …





 

هـمـه بـدی هایـــم را هــم کـه صــافــ کـنـم …

بــه ” دل خــود ” مــدیـون میمــانم …

بــرای تمـام …

“دلــم میخواســـت” های …

بی جواب مــانـده اش !!





 

ورق ورق کن …

“خـاطـــرات” خاک گـرفتـه را …

شـاید غبـارش …

“احسـاسـت” را به سـرفه بیـندازد …





 

به جـــای ساعت …

نــوار سیـــاهی …

به مچ دســـتم  بستـــم …

زمــان بــرای مــن مـتوقف شــد …

و …

مـن پیمــان خـود رابـا هـرچـه زمـان اسـت …

و …

هـرچـه مـربـوط بـه آن اسـت …

شکستـــم …






 

تـــو دور میــشوی …

مــن در همیــن دور می مــانم …

پشیمـــان که شـــدی …

بــرنگــرد !

لاشـــه ی یـک دل که دیــدن نــدارد …


 





 

تـــو دور میــشوی …

مــن در همیــن دور می مــانم …

پشیمـــان که شـــدی …

بــرنگــرد !

لاشـــه ی یـک دل که دیــدن نــدارد …


 





 

کلمات هم شده اند بازیچـــه مـــــــــــن و تـــــــــــو !

مـــــن برایِ تــــو می نویسم …

تـــــــو برایِ او مـــی خوانی !






 

بیهوده ورق می خورنــــــــد …

تقویـــــــــم هــــای جهــــــــــان ؛

روزهــــای من …

همه یک روزند …

شنبــــه هایی که فقـــط پیشوندشــــــان عوض می شـــــود …





 

بیهوده ورق می خورنــــــــد …

تقویـــــــــم هــــای جهــــــــــان ؛

روزهــــای من …

همه یک روزند …

شنبــــه هایی که فقـــط پیشوندشــــــان عوض می شـــــود …





 

خسته ام …

از تـــــو نوشتن …

کمی از خود می نویسم …

این منم که دوستت دارم …





 

خسته ام …

از تـــــو نوشتن …

کمی از خود می نویسم …

این منم که دوستت دارم …





 

حرف های زیادی داری …

سکوت علامت چیست ..

نمی دانم علامت رضایت است ..

یا همان جواب ابلهان خاموشی است …

معنی جدیدی به سکوت داده ای …

سکوتت را می فهمم …

یعنی انتظار …





 

حرف های زیادی داری …

سکوت علامت چیست ..

نمی دانم علامت رضایت است ..

یا همان جواب ابلهان خاموشی است …

معنی جدیدی به سکوت داده ای …

سکوتت را می فهمم …

یعنی انتظار …





 

مات شدم …

از رفتنت !

هیچ میز ِ شطرنجی هم درمیان نبود …

این وسط فقط یک دل بود …

که دیگر نیست!





 

مات شدم …

از رفتنت !

هیچ میز ِ شطرنجی هم درمیان نبود …

این وسط فقط یک دل بود …

که دیگر نیست!





 

افسانه هارو رها کن ….

دوری و دوستی کدام است؟؟

فاصله هایند که عشق را می بلعند !

من اگر نباشم دیگری جایم را پر میکند !!…

به همین سادگی …






 

چقدر سخته آدم فقط خودش باشه و دنیای خودش...

چقدر سخته کسی معنی نگاه خستت رو نفهمه...

چقدر سخته به همه لبخند بزنی و توی دلت یه دنیا غم باشه...

چقدر سخته دلت گرفته باشه و یه بغض تو گلوت داشته باشی، اما مجبور باشی بخندی...

چقدر سخته دلتنگ باشی، اما مجبور باشی دلتنگیات رو سرکوب کنی واسه وجود  نازنینش...

چقدر سخته وقتی همه میخندن، ناگهان با یه جمله دلت بگیره و آروم آروم تو دلت اشک بریزی و بشکنی...

چقدر سخته دلت هوای تنها نفست رو داشته باشه، اما این موقعیت لعنتی نزاره یه دل سیر درد و دل کنی باهاش...

چقدر سخته موضوعی که دلت رو به آتیش میکشه رو بشنوی و مجبور بشی بالاجبار لبخند بزنی و بگی مهم نیست...

چقدر سخته از بعضیا ناراحت باشی و دلت رنجیده باشه، ولی هیچی نگی و همه چیز رو بریزی تو خودت...

چقدر سخته این همه آدم اطرافت باشن ولی دلت فقط و فقط عشقشو بخواد...

چقدر سخته عاشق یکی باشی در حد مرگ، اما مجبور بشی دوریش رو تحمل کنی...

چقدر سخته که میبینی بهت لبخند میزنن، اما مطمئنی که از تو بدشون میاد...

چقدر سخته هزار تا حرف بشنوی و مجبور باشی نشنیده بگیری...

چقدر سخته حرفای اطرافیانت که مثل نیش تو قلبت فرو میکنن بشنوی و دم نزنی...

چقدر سخته تو جمع دوست و آشنا مجبوری غریب باشی...

چقدر سخته به اندازه بزرگی خود خدا دلت بخواد فریاد بزنی، ولی هیچ جایی نباشه که بشه این کار رو کرد..


 





 

هی روزگار !

من به درک !

خودت خسته نشدی از دیدن تصویر

تکراریه درد کشیدن من ؟!


 





 

زنـدگــی انـگــار 
تـمــام ِ صـبــرش را بـخـشـیـده اسـت بـه مـن !! 
هـرچــه مـن صـبــوری میکـنـم
او بــا بـی صـبـری ِ تـمــام 

هـول میزنــد
بـــرای ضـربــه بـعــد .... !
کـمـی خـسـتــگـی در کــن ، لـعـنـتـــی ... 
خـیــالـت راحـت !!.... 
خـسـتـگــی ِ مــن 
بـه ایـن زودی هــا دَر نـمـی شـود ...

 





 

تنهــــایــی یعـــنی:

ساعـــت هــا ســـَرت را روی میـــز بگـــذاری،

و بیـــن ایـــن همـــه آدمـــ کهــ کنـــارت هســـتند،

کســــی حـــتی نگـــوید: "چه مرگت است؟"


 





 

جسارت میخواهد:

نزدیک شدن به افکار دختری که روزها مردانه با زندگی میجنگد...

اما شب ها بالشش از هق هق دخترانه اش خیس است...

 

 





 

دیدن عکست تمام سهم من است

از “تو “

آن را هم جیره بندی کرده ام

تا مبادا

توقعش زیاد شود!!

دل است دیگر . . .

ممکن است فردا خودت را از من بخواهد!!!


 





 

تاریکی اتاقم شکسته می شود با نوری ضعیف …
لرزشی روی میز کنار تختم میفتد …
از این صدا متنفر بودم اما …
چشم هایم را میمالم …
new message …
تا لود شود آرزو می کنم … کاش تو باشی …
سکوت می کنم ، آرزوی بی جایی بود !!!

 





 

ماهایی که دیگه نه از اومدن کسی ذوق زده میشیم ؛
نه کسی از کنارمون بره حوصله داریم نازشو بخریم که برگرده !
ماها آدمای بی احساسی نیستیم ….
ماها بی معرفتو نا مرد نیستیم !
یه زمانی یه کسایی وارد زندگیمون شدن ،
که یه سری بــــاورامونو از بین بـــردن ….
فقط باید یکی باشه بفهمه مارو ؛
یکی باشه از ما ….
از جنس خودمون....

 





 

لخته می‌شوند ثانیه ها
-وقتی که باد
لَختِ موهایت را، روی تن لختم سر می‌دهد، پایین می‌برد
و تو رخت تنت را پهن کرده ای روی بند بند وجودم-
به مثابه خونی، از رگ مردی که دلش سخت گرفته است




 

از اتفاقایی که نیفتادن
از عواقب حرفایی که نزدیم و نشد بزنیم
از راه هایی که بودن و نرفتیم
از کارایی که میشد و نکردیم
می ترسیم
ما فقط میترسیم و از سر غریزه جلو میریم
کارایی که همه قبلا انجام دادن رو ادامه می دیم




 

حس کودکی دبستانی که کیفش را زیر بغلش زده است و مجبور است تمام آرزوهایش را درست آن طرف خیابان، پشت شیشه ی یک تکه ی آن مغازه ی همیشگی، رها کند و عرض خیابان را زیر پا بگذارد و سرش را برگرداند و برایشان دست تکان بدهد





 

یه کافه ی خوب

یه خونه پنجاه متری تو یه جای خیلی معمولی
صب برم، شب قفل کنم کافه رو برگردم
نه دلم میخواد درسم رو ادامه بدم، نه میخوام آدم مفیدی باشم برا جامعه، نه هیچ چیز دهن پر کن دیگه ای
خیلی بده که آدمی زاد تو این سن حتی آرزوی بزرگی هم نداشته باشه




 

کاش یکی هم بود ترَک که می‌خوردیم، ترک‌مون نمی‌کرد





 

گور پدر اخبار ایران و جهان
 امروز موهایت را چه طور می‌بندی؟


← صفحه بعد

اخرین مطالب